چرا صدای روشنفکری در ایران شنیده نمی شود؟ tardidgah.com

چرا صدای روشنفکری در ایران شنیده نمی شود؟

محسن فرمانی- شهریور ۹۴

مقدمه

بدون اینکه بخواهم به ریشه یابی تاریخی روشنفکری و تولید این واژه که از دادگاه آلفرد دریفوس در سال ۱۸۹۰ فرانسه آغاز گردید و تاریخ نگاری نحوه ورود آن به ایران سخنی به میان آورم، در این نوشتار کوتاه تلاش می کنم موضوعی را که از ابعاد مختلف تاکنون به آن پرداخته شده است این بار با نظریات گرامشی و وبر و تحلیل جامعه مدنی به آن بنگرم و تحلیل نمایم. از زمان میرزافتحعلی آخوندزاده (آخوندوف) که مکتوبات جلال الدوله را نوشت و میرزا ملکم خان، تا امروز شاهد فاصله ای بین روشنفکر و مردم عامه هستیم. گویا صدای اینان کم است یا گوش مردمان دچار ضایعه ای است که پیام ها شنیده نمی شود و در نتیجه حمام های فین راه می افتد و احمدآبادهای قزوین به فراموشی سپرده می شوند، و همه چیز دوباره از نو…

روشنفکر تنها آن نیست که همواره منتقد حکومت باشد، بلکه نقش اصلی او این است که مانع از آن شود که تنها نیمی از حقایق دیده شود. آناتول فرانس در تعریف روشنفکر می گوید: “روشنفکران گروهی از فرهیختگان جامعه اند که بی آنکه تکلیفی سیاسی به آنها واگذار شده باشد، در اموری دخالت می کنند و نسبت به آنها واکنش نشان می دهند که به منافع و مصالح عمومی جامعه بستگی دارد.” ادوارد سعید، روشنفکر را نماینده آگاهی مردم می داند. در نظر وی، علت وجودی روشنفکر، بازی کردن نقش نماینده همه مردم و کسانی است که در فرایند عادی، یا فراموش گشته یا به زیر قالیچه رانده شده اند. در نظر ماکس وبر، روشنفکران”به علت ویژگی خاص خود دسترسی خاصی به دست آوردهای معین دارند که ارزش های فرهنگی تلقی می شود، بنابراین رهبری یک جامعه فرهنگی را عهده دار می شوند.” جلال آل احمد در توصیف روشنفکر چنین می نویسد: “روشنفکر کسی است که فارغ از تعصب و تعبد و به دور از فرمانبری، اغلب نوعی کار فکری می کند و نه کار بدنی و حاصل کارش را کمتر به قصد جلب نفع مادی در اختیار جماعت می گذارد.”

موانع اصلی

بطور کلی می توان گفت موانع اصلی شنیده نشدن صدای روشنفکران در ایران در یکصدسال اخیر به دو دسته محتوایی و ساختاری تقسیم بندی می شود.

موانع محتوایی

موانع محتوایی موفقیت روشنفکران، به این موضوع بر می گردد که فحوای کلام ایشان دارای جامعیت علمی و عملی نبوده است. ایرادات اساسی فلسفی و عملیاتی دارد. در زیر به برخی مثال هایی از این موانع اشاره می کنم.

در ابتدای پیدایش جریان روشنفکری در ایران که می توان آن را به دوره قاجار نسبت داد، اکثر روشنفکران از طبقه اشراف و شاهزادگان و درباریان بوده اند. حتی اسکندر میرزا که از بنیان گذاران نحله چپ در ایران است خود از شاهزادگان قجری و فرزند عباس میرزا و نوه فتحعلی شاه می باشد. در دهه های بعدی نیز عمدتاً تنها طبقه مرفه بود که می توانست فرزندان خود را برای تحصیلات به فرنگ فرستاده و بنابراین عمده روشنفکران این سالها نیز از همان طبقات متمول بوده اند. در زمان پهلوی اول بعلت زاویه اندکی که فرانسه با انگلیس داشت پایگاه مناسبی برای تحصیل علوم بود و عمده انتلکتوال ها در این دوره تحصیل کردگان فرانسه می باشند. از این زمان به بعد دانستن زبان فرانسه پرستیژی بحساب می آمد. از سالهای دهه پنجاه به بعد که به تدریج طبقات فرودست تر نیز توانستند از مدارس و دانشگاه های داخلی دانش آموخته شوند اولین گروه ها از روشنفکران ایرانی از طبقات فرودست بوجود آمد.

 از آغاز سلطنت پهلوی دوم که روشنفکران استبدادستیز امکان جولان کمتری یافتند، عمدتا اسلامگرایان و چپگرایان پرچمدار روشنفکری شدند. این دو گروه برخلاف قبلی ها غرب را نمی ستودند، بلکه بسیار در مخالفت با آن حرکت می کردند. اما ویژگی مشترک این دو گروه این بود که نگاه توتالیتر و غایت مدارانه به تاریخ داشته، و در نتیجه القای تفکرات خویش بر دیگران و تلاش در جهت برقراری حکومتی ایده آل و تک صدایی و حذف رقبا بود. گروه دیگری که می توان آنان را به عنوان روشنفکران دینی قلمداد کرد و تا امروز نیز حضور دارند، مانند شریعتی، بازرگان، مجتهد شبستری، سروش و کدیور، سعی در آشتی اسلام و مدرنیته دارند. تلاشی که مخالفانی در بین دین باوران سنتی، روشنفکران لائیک، و چپگرایان دارد. از کسانی که بیشترین نقدها را به روشنفکران نوشته اند می توان به شریعتی و جلال آل احمد اشاره کرد. البته مرتضی مطهری نیز از بیرون دایره روشنفکری نقدهایی بر این جریان دارد.

برخی از اولین منورالفکران مانند میرزا ملکم خان ناظم الدوله و میرزا ابوالحسن خان ایلچی و تقی زاده ، بصورت بی پروا،  تقلید و الگوبرداری عینی تمام و محض از غرب را راه پیشرفت ایران می دانستند. ملکم خان حتی معتقد بود تقلید بی قید و بند از غرب نباید منحصر به صنایع و فنون باشد، بلکه باید ریشه ای تر بوده و در فرهنگ و علوم انسانی و رفتار و سکنات نیز از غرب تبعیت و تقلید کرد. وی بر این ایده خود لفافه ای دینی می پوشاند. ادامه این جریان نیز هنوز در امروز مشاهده می شود.

طرح پروژه پروتستانتیسم اسلامی توسط آخوندزاده، خود نشان از درک نادرست فلسفه تاریخ، و ساختن شابلونی از اروپای قرن نوزدهم برای انداختن بر فضای ایران بوده است. اینگونه نادیده گرفتن شرایط خاص زمانی و مکانی هرلحظه از تاریخ، منجر به پیشنهاد راه حل های نامتناسب خواهد شد. پروتستانتیسم یکبار در تاریخ اتفاق افتاد و در همان زمان و مکان خاص با همان پیش زمینه ها و افراد خاص، و دیگر اتفاق نخواهد افتاد. وبر هم در مطالعه تبارشناسانه خود از ارتباط بین دو نمونه آرمانی خود، پروتستان و سرمایه داری، به این موضوع کاملا واقف بوده و بر آن تاکید می کند. در ادامه همین مسیر آخوندزاده، روشنفکرانی دیگر پروژه هایی همچون “گذار از سنت به مدرنیسم”، “جامعه در حال گذار” و مانند آن را تعریف کردند که جملگی حاکی از همان درک نادرست از خاص بودگی شرایط تاریخی دارد.

نمونه دیگر این اشتباه، در تلاش بسیاری روشنفکران ایرانی، که جلال آل احمد به آن “زرتشتی بازی” و “فردوسی بازی” می گوید، در بازسازی چیزی بنام “عظمت ایران قبل از اسلام” است که در فضای بوجود آمده در زمان پهلوی دوم و با ترویج پروژه “تمدن بزرگ” به اوج خود رسید و البته تا سال های اخیر نیز هنوز یکی از جریان های اصلی فکری موجود می باشد. برخی از افراد طرفدار این جریان، صراحتا از “اسلام زدایی” از فکر ایرانی سخن گفته و همه ناکامی های امروز را به گردن “اسلام” یا “حمله اعراب” انداخته و گمان می برند که با حذف “اسلام” می توان راه به جایی برد. عده ای دیگر سخن از “ملیت زدایی” آورده و با طرح مثال های ناموفق ناسیونالیسم در تاریخ، علت ناکامی ها را در ملی گرایی می دانند. اصولا “هرچیزی زدایی” گذشته از اینکه ناممکن است، با فرض تحقق، آینده کاملا نامعلوم و غیر قابل پیش بینی دارد. چراکه فرمول بردار نیست. در واقع اگر بخواهیم چیزی را بزداییم، باید “الگو زدایی” و “شابلون زدایی” کنیم.

بنابراین یکی از علل ناکامی روشنفکری در ایران همین درک نادرست از فلسفه تاریخ و طرح ایده های ظاهراً قشنگی مانند “گذار از این به آن” است که ناشدنی و در نتیجه پس از مدتی مأیوس کننده مردم شده و یا اگر این “گذار” را طولانی فرض کنیم، نهایتاً می توانیم مردم را به صبر دعوت کرده که عملا به عملی منجر می شود. اتفاقی که پس از آن می افتد، همین است که امروز اکثریت توده ها، و بلکه طبقه متوسط، همه راهها را بن بست دانسته و دولت را فعال مایشاء، و مردم را مفعول بی اراده فرض کرده و و به یأس مطلق می رسند. این اکثریت به این نتیجه رسیده اند که هرکس حرف بزند حتما از خودشان است، یا فرضیه توطئه را علم می کنند، و در پشت پرده، دست های انگلیس و امریکا یا دولت یا قدرت های اقتصادی می دانند، بنابراین “ما هیچ کاره ایم”. عده ای خوش ذوق نیز دست به تاس برده و چنین نتیجه می گیرند که ایران در دوره های متناوب سی ساله بین انگلیس و امریکا دست به دست می شود و با زهم “ما هیچ کاره ایم”!

یکی دیگر از موانع محتوایی، وابستگی مستقیم یا غیر مستقیم یا فکری برخی از ایشان به مبادی غیر بومی زمانی و مکانی است. اگر بطور کلی روشنفکران ایرانی را در طیف های غربگرا، ملی گرا، دینی و چپگرا دسته بندی کنیم، می توان گفت که گروه غربگرا، وابستگی زیادی به الگوسازی غرب داشته و گروه چپگرا نیز کاملا تحت تاثیر جریان سوسیالیسم زمان خود از بلوک شرق حرکت می کردند. ملی گرایان حاملان ایده هایی بودند همچون بازسازی تمدن هخامنشیان، که گرچه از لحاظ مکانی بومی ایران بودند، ولی از لحاظ زمانی مربوط به قرن ها پیش بوده و امکان تحقق آن در امروز همانگونه ناممکن است که بازگشت فیثاغورث و دوران طلایی به دامنه های المپ. در میان این چهار دسته، تنها گروه روشنفکران دینی دارای این نوع وابستگی فکری نبودند که البته حائز ایرادات دیگری هستند که در سطور آینده خواهد آمد.

موانع ساختاری

در بخش موانع ساختاری موفقیت روشنفکری در ایران، باید گفت که محور اصلی در این بخش، نبود جامعه مدنی در ایران است. در طول یکصدسال اخیر کلیه احزاب عمر کوتاه و محدود داشته و هیچگاه نتوانسته اند فعالیت تمام و کمالی در مبارزه برای کسب قدرت داشته باشند. احزاب قبل از مشروطه مرام نامه و اساس نامه نداشتند و غیرقانونی فعالیت می کردند. البته انجمن هایی در قبل از مشروطه بوجود آمدند که سعی در اتحاد علما و تجار داشتند و زمینه سازی خوبی برای مشروطه کردند. مجامعی مانند فراموش­ خانه، انجمن مخفی، مجمع آدمیت، لژ بیداری ایرانیان، انجمن ملی و … در آن زمان بوجود آمدند که اولی را با توجه به ویژگی های خاصش به سختی می توان جزئی از جامعه مدنی بحساب آورد. لکن برخی روشنفکران از قبل از مشروطه تا حتی دهه پنجاه هجری نیز وابسته به همین فراموشخانه ها بودند. از مجلس دوم مشروطه به بعد احزاب و انجمن هایی بوجود آمدند و دارای مرامنامه و اساسنامه شدند. احزابی مانند اجتماعیون عامیون (که بعدا بنام دموکرات خوانده شد)، اجتماعیون اعتدالیون، اتفاق و ترقی، جمعیت ترقی خواهان در این دوره فعالیت می کردند.

در دوره رضاخان تا سال ۱۳۲۰ فعالیت احزاب بطور کلی ممنوع بود و از دوره ۱۳۲۰ تا مرداد ۱۳۳۲ احزاب و جریان‌های سیاسی و فكری در این عصر عمدتا دارای سه گرایش عمده “لیبرالیستی و ملی گرایانه”، “دینی و سنتی” و “ماركسیستی و كمونیستی” بوده‌اند كه اكثرا به دلیل عدم اقتدار شاه جوان و حاكم شدن جو نسبتاً آزاد بر جامعه بیشترین بهره را از این فضا بردند و به همین دلیل یكی از مهمترین دوره‌های تحزب در ایران را پدید آوردند. از سال ۳۲ تا ۴۲ نیز بطور كلی می توان فعالیت‌های احزاب را به دو دسته عمده تقسیم نمود: احزاب مستقل و احزاب وابسته به دربار، که فعالیت دسته اول بسیار کمرنگ و دسته دوم نیز فرمایشی بود. از سال ۴۲ تا ۵۷ علیرغم اینکه حزب بطور رسمی وجود نداشت، گروه های غیر رسمی مذهبی و چپ بطور گسترده ای فعالیت می کردند. پس از سال ۵۷ نیز فقط در دوران اصلاحات فعالیت هایی توسط احزاب بطور کوتاه مدت انجام می گرفت. بنابراین بطور خلاصه دوران فعالیت احزاب را در قرن اخیر می توان منحصر به سه دوره کوتاه مشروطه تا سلطنت رضاخان، ۱۳۲۰تا ۱۳۳۲، و دوران اصلاحات در جمهوری اسلامی دانست.

از نظر محتوایی هم احزاب ایران دارای مشکلات عمده ای بودند که از جمله می توان به عدم صداقت برخی از آنان اشاره کرد. مثلا حزب توده که فعالیت گسترده ای داشت و فراگیر بود عملا نه توسط دهقانان و کارگران، بلکه توسط عده ای مرفه و تحصیل کرده برآمده از خانواده های زمین داران و مرفهین اداره می شد. فردگرایی و عدم هماهنگی با کار جمعی نیز از جمله ویژگی هایی است که بر کلیه این احزاب سایه افکنده بود. تشطط ها و انشقاق ها و انشعاب های بسیار زیاد تشکل ها شاهد این موضوع هستند. 

وضعیت روزنامه ها در ایران نیز مشابه احزاب بوده است. هر زمان که فعالیت احزاب پررنگ تر بوده، چندین روزنامه شروع به فعالیت کرده اند و هر زمان که احزاب محدود شدند، روزنامه ها هم تعطیل شده و محدود به چند ارگان خبررسانی رسمی و غیر رسمی دولت حاکم شده اند.

وضعیت سایر نهادهای مطرح در جامعه مدنی نیز همچون انجمن ها و تشکل ها، اصناف، مدارس، و حتی تیم های ورزشی وضعیت مشابه احزاب دارند. فعالیت این نهادها هواره تحت الشعاع قدرت بوده و در زمانی که فعالیتی داشته اند، روشنفکران هیچگاه نتوانسته اند ارتباط نزدیک و پایداری با این نهادها برقرار کنند.

درواقع روشنفکران نتوانسته اند وارد عقل سلیم یا افکار عمومی (common sense) مردم شوند. به آگاهی عملی مردم نتوانسته اند نزدیک شوند. معمولا از رنج مردم بدور بوده اند. در زندگی روزمره مردم جایی نداشته اند. با گروه های حاشیه ای ارتباط نداشته اند. همانطور که ذکر شد، حتی حزب توده که داعیه دفاع از طبقه پرولتاریا را داشت، ارتباط اندکی با طبقه کارگر داشت. زنان، جوانان، اقلیت های مذهبی و قومی و سایر حاشیه نشین ها هیچگاه ارتباط نزدیکی با روشنفکران نداشته اند. در فضای بین حاکمیت و مردم بدرستی جایگیری نکرده اند و نتوانسته اند این خلأ را پر کنند. کاری که روحانیت به خوبی در اکثر زمانها توانسته است کاملاً به اجرا درآورد و توفیق را از آن خود نماید. بهمین دلیل عدم بافت درهم تنیده جامعه مدنی، همواره دولت ها نزدیک به خطر فروپاشی قرار دارند. فیخته می گوید: “دانش روشنفکر باید برای استفاده جامعه بکار برده شود. روشنفکر باید مردم را با نیازهای واقعی شان و وسایل برآوردن آنها آشنا سازد”.

به این موضوع از منظر دیگری نیز می توان پرداخت و آن ارگانیک نبودن عمده روشنفکران است. بجز معدود افرادی مانند مصدق، میرزاحسن خان رشدیه و شریعتی، عمده سایرین در زمینه خاصی کارشناس و صاحب نظر نبودند که ارتباط نزدیکی با طبقات فرودست جامعه داشته باشند یا در حرفه خاصی صاحب سبک و رأی باشند. در صنف یا پیشه خاصی اعتبار محلی و حرفه ای بدست نیاورده بودند و صاحب تریبون هایی بودند که از بالا بر مردم نازل شده و سخن می راندند. این امر میزان پذیرش حرفه ای سخنان را در توده مردم کاهش می دهد. روشنفکر باید مفهوم تکنیکال بسازد و پراگماتیک سخن بگوید.

روشنفکران بخاطر این عدم ارتباط با جامعه مدنی در مواقع خیلی معدودی توانسته اند صدای خود را هژمونیک کنند و خود همواره در اقلیت بوده اند. یکی از مثال های موفق روحانیت در همبند نمودن دال خود(مشروعه) به دال مرکزی مشروطه ای که اساساً به روحانیت تعلق نداشت بود. درحالی که روشنفکر ایرانی در کمتر زمانی توانست دال خود را با دال مرکزی همبند نماید یا دال مرکزی تولید نماید و همواره بصورت امکان های گفتمانی باقی ماند. البته مثال های موفق از هژمونی تولید شده و تثبیت و غالب کردن گفتمان توسط روشنفکران ایرانی را می توان تنها در لحظاتی مانند انقلاب مشروطه، نهضت نفت، انقلاب ۵۷ و تاحدی خود واژه “گفتمان” در دوران اصلاحات (۷۶-۸۴) مشاهده نمود. ولی بدلیل اینکه ارتباط روشنفکر و مردم از طریق جامعه مدنی ساختارمند نشده است، بسیار ناپایدار است و به دفعات دیده ایم که بعد از یک دوره موفقیت و توسعه فضای آزادی، دوره رخوت و قطع ارتباط بین مردم و روشنفکران و یا پوپولیسم پدید آمده است.

شاید بتوان اقدام میرزاحسن تبریزی (رشدیه) در تاسیس مدارس جدید در ایران را یکی از اتفاقاتی بشمار آورد که در جهت کوتاه کردن فاصله میان روشنفکران و مردم تاثیر زیادی داشت. این اتفاق از دو بعد قابل توجه است؛ یکی اینکه مدرسه توانست به طبقات پایین دست امکان تحصیل امروزین و ورود به طبقه متوسط جدید و عرصه تولید فکر را بدهد. تاسیس چهارمین مدرسه رشدیه در محله نوبر تبریز که مختص کودکان تهیدست بود نماد بارز این موضوع است. دوم اینکه مدرسه، خود بعنوان یکی از نهادهای جامعه مدنی نقش بسیار پررنگی در ایجاد آن ایفا می کند. بهمین دلیل هنوز هم مخالفان توسعه جامعه مدنی یا به مدرسه با دید منفی نگاه می کنند یا درصدد تبدیل آن به حالت قبل از رشدیه و مکتبخانه ای هستند. مکتبخانه ای که هیچگاه در تاریخ ایران جایگاه انتقادی و تاثیرگذار در جریانات تاریخی نداشته است. در روزنامه ثریا که در استامبول در زمان میرزاحسن تبریزی انتشار می یافت آمده است که : “در اروپا از هر هزارنفر، یک نفر بی سواد است و در ایران از هر هزار نفر، یک نفر با سواد؛ و این از بدی اصول تعلیم است.”  ناظم الاسلام کرمانی در کتاب تاریخ بیداری ایرانیان می نویسد: شیخ فضل‌الله نوری در جلسه‌ای به ناظم‌الاسلام کرمانی درباره مدارس جدید می‌گوید: “ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم می‌دهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟”

در نمونه موفق مدارس رشدیه، میرزاحسن تبریزی توانست منطق نظری خود را به منطق عملی خانواده ها نزدیک نماید زیرا خود یک روشنفکر ارگانیک و متخصص در زمینه فرهنگ و تعلیم بود و به زندگی روزمره مردم نزدیک شد. ایشان به کشف و درک عملی از زندگی مردم رسید و توانست به مردم بقبولاند که طور دیگری هم می توانست باشد. بدیهی و مفروض بودن مساله مکتب خانه کنار رفت. در واقع مفهوم عرف عامه را بازسازماندهی کرد. تاریخی بودن امر تدریس را به مردم نشان داد. فقط گفت می توان گونه ای دیگر هم دید و بود. واقعیت پنهانی را کشف کرد و به مردم نمایاند. عرف عامه را تغییر نداد. اشتباهی که عمده روشنفکران بر آنند. میرزاحسن خان بعد ذهنی حقیقت را برای خانواده ایرانی به زبان آورد و باعث شد بعد عینی آن را تغییر دهد. او دقیقا یک روشنفکر ارگانیک بود. 

به دیگر سخن می توان گفت که جامعه ایران یک جامعه توده ای شناخته می شود. از ویژگی های چنین جامعه ای این است که در آن جامعه مدنی وجود ندارد، فرهنگ های جزئی و محلی در مقابل پیدایش فرهنگ یکسان و یکدست محو می شود، سمبل های مشترک فراطبقاتی در کل جامعه گسترش می یابد. امکان بسیج توده ای و سازمان های سیاسی گسترده بوجود می آید، در نتیجه امکان این که طبقات پایین جامعه به درون ساختار حوزه های سیاسی ورود پیدا کنند افزایش می یابد. مشارکت در این نوع جوامع بر اساس منافع صنف و طبقه نیست بلکه بسیج وار و برانگیخته است. در این نوع جوامع همبستگی اجتماعی سنتی از میان رفته و جامعه عمیقاً در حال گسیختگی و سرگشتگی اخلاقی و معنوی بسر می برد، لیکن جنبش توده ای همبستگی سیاسی تازه ای در جامعه ایجاد می کند که گرچه از لحاظ عاطفی شدید است لیکن کاذب، سطحی و گذراست. اساس این همبستگی نه علایق گروهی و صنفی بلکه روابط غیرشخصی و ایدئولوژیک است. از همین رو همبستگی تصنعی جامعه توده ای شکننده است. این جوامع دارای گرایش های پوپولیستی هستند و در آنها نهادهای جامعه مدنی نمی توانند دوام بیاورند. جامعه توده ای تشنه بسیج و ایدئولوژی و رهبری است و می کوشد همبستگی سنتی از دست رفته را بوسیله ایدئولوژی سیاسی احیا کند. ویژگی های اصلی جامعه توده ای، گسیختگی، ضعف روابط و پیوندهای گروهی، خلأ معنوی، ضعف معیارهای اخلاقی و هنجاری، از خودبیگانگی، فشارها و اضطرابات روحی، احساس ناامنی، تشنگی برای ایدئولوژی و رهبری و قهرمان و همبستگی جدید و اقتدارگرایی است. نمونه های عینی گسست ها و افسردگی ها و ناپایداری های پس از بسیج های اتفاق افتاده در یکصدسال گذشته ایران شاهد همین ادعا هستند.

حداقل نهادهایی از جامعه مدنی که در ایران از قدیم وجود داشته اند، مانند مسجد و هیات های مذهبی، بطور کامل در احاطه روحانیت قرار داشته و روشنفکران توفیقی در برقراری ارتباط با این نهادها نداشته اند. گاهی خواسته اند به تفکرات خود رنگ و بوی دینی بدهند، گاهی سعی در تلفیق دین و مدرنیته داشتند، گاهی درصدد تلفیق اسلام و مارکسیسم بودند، اما در همه موارد، گرچه گاهی با کمی تاخیر، روحانیت با مقاومت بسیار توانسته است این دو نهاد را از چنگ روشنفکران درآورد. 

جمع بندی

در این مقاله به فاصله ای که بین روشنفکران ایرانی در یکصدسال اخیر و مردم وجود دارد و نتوانسته اند ارتباط دوسویه پایداری با هم برقرار نمایند پرداخته شد. موانعی که باعث ایجاد چنین فاصله ای هستند به دو نوع محتوایی و ساختاری برشمرده شدند. در موانع محتوایی به خاستگاه روشنفکران که عمدتاً از طبقات مرفه بوده است، و ارایه راه حل هایی که بر پایه ایرادات معرفت شناسانه و برداشت نادرست از فلسفه تاریخ است همچون تفکرات شابلونی و غایت مدارانه جهانشمول پرداخته شد.

در بخش موانع ساختاری نیز به نبودن جامعه مدنی پایدار و نهادهایی همچون احزاب، روزنامه ها، انجمن ها، تشکل ها و غیره، بدلیل توده ای بودن جامعه ایران، و همچنین عدم توفیق یا تلاش کافی روشنفکران در برقراری ارتباط با گروه های حاشیه ای و توده مردم و نزدیک شدن به زندگی روزمره آن ها، ارگانیک نبودن روشنفکران ایرانی و در نتیجه ناتوانی در هژمونی اشاره شد.  

به این مطلب امتیاز بدهید:

5/5

ما را دنبال کنید:

این صفحه را به اشتراک بگذارید:

Share on facebook
Share on twitter
Share on linkedin
Share on google
Share on skype
Share on telegram
Share on whatsapp
Share on email
برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 1 میانگین: 5]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *