در تلقی بوردیو از عادت واره و میدان “تغییر” پیامد منطقی این ارتباط است . تغییر در یکی ضرورتا به تغییر در دیگری می انجامد . در شرایط ثبات فردی تغییر به آرامی رخ می دهد و در شرایط دیگر عادت واره باید به تغییرات بنیادی و گاه فاجعه بار میدان پاسخ دهد . ناسازی آنگونه که بوردیو در نوشته های نظری خود به کار می گیرد ، همین خط سیر را پی میگیرد و ناظر بر گسست و شکاف در رابطه متقابل عادت واره و ساختار میدان است که دیگر با هم تناظر و تطابق ندارند . این واژه مفهومی است که بوردیو آنرا برای توصیف اثرات تغییر در ساختار هر میدان خاص به کار می گیرد که دست کم برای مدت کوتاهی در تلاش خود را برای تطابق فرد با جامعه ناکام مانده است .
پیر بوردیو از مهمترین جامعهشناسانِ انتقادی در عصرِ حاضر بهشمار میرود، از این رو، انتظار میرود مبحثِ تغییر و مقاومت در برابرِ ساختارها از مهمترین مباحث در سامانِ اندیشهایِ او باشد. این در حالي ست که در نگاهِ نخست، بهنظر میرسد او نظریهپردازِ ثبات میباشد، چرا که نظریهی او بیش از هر چیزي، به این موضوع میپردازد که با وجودِ تفاوت در ساحتهای مختلفِ جغرافیایی و فردی، نظم و پایاییِ ساختارهای اجتماعی چگونه ممکن میشود. نکتهی حائزِ اهمیت اینجاست که بوردیو با نور افشاندن بر فرایندِ بازتولیدِ نظمِ موجود و شناختِ درستِ این فرایندها، درصددِ ارائهی راهکار و تبیینِ امکانِ تغییر برمیآید.
امکانِ تغییر را میتوان از جهاتِ مختلف در نظریهی بوردیو ردیابی کرد. از یک سو، بنا به تعریفِ بوردیو، منش مجموعهی قواعدِ سفت و سختي نیست که به ما بگوید چه کاری انجام دهیم و چه کاري نه، چه چیزي دوست داشته باشیم و چه چیزي نه، بلکه همچون مجموعهی رهنمونهای انعطافپذیري عمل میکند که کنشگران لزوماً از آن آگاه نیستند. این منشها اگر چه دارای ریشههای عمیقي هستند، اما انعطافپذیر اند (جلاییپور و محمدی،۱۳۸۷: ۳۱۸). همین انعطافپذیری این امکان را بهوجود میآورد تا در عمل کردارهای گوناگون رخ دهد و یکسانی و همگونی به چالش کشیده شود.
از سوی دیگر، بوردیو همبستگیِ میانِ کردار و خاستگاهِ اجتماعی را برآیندِ دو عامل میداند: نخست، تأثیرِ آموزش و تلقیني که خانواده و شرایطِ وجودیِ اولیه بهطورِ مستقیم اعمال میکند؛ و دوم، تأثیرِ خاصِ خطِ سیرِ اجتماعی. بنا به تعریفي که او ارائه میدهد، خطِ سیرِ اجتماعی تکاملِ حجم و ساختارِ سرمایهی فرد یا گروه در طولِ زمان میباشد. او بر این باور است که افراد و گروههای مختلف با اتخاذِ استراتژیهای گوناگون، از جمله استراتژیِ بازتبدیل، همواره تلاش میکنند تا مزیتي بر سایرِ طبقهها و افراد کسب کنند و جایگاهِ طبقاتیِ خود را ارتقا دهند یا حفظ کنند. همین استراتژیهای بهکار گرفته شده مهمترین عواملِ دگرگونیِ ساختارهای اجتماعی میباشند. البته این تغییر در دلِ خودِ ساختار رخ میدهد و به ساختار حتمیت میبخشد. در واقع، در پیِ مبارزههای رقابتی، ساختارِ موقعیتها تداوم مییابد، اما ماهیتِ شرایط دگرگون میشود. ساختارِ اجتماعی در اثرِ این مبارزهها بازتولید میشود و جابهجاییِ سادهی ساختارِ توزیعها رخ میدهد (بوردیو،تمایز:۲۳۴).
افزون بر این امکانِ تغییرِ بههر حال محافظهکارانه، بوردیو امکانِ تغییرِ رادیکال و انقلابی را نیز از نظر دور نمیدارد. او با اتخاذِ رویکردی استراتژیک و ماتریالیستی به منطقِ کردار، یکي از عواملِ پیشبرندهی کردار را چشمداشتهای ذهنی از بختهای عینی میداند که در آگاهیِ عملی بهوجود میآید. خودِ او شرایطي را متصور میشود که در آن، دیالکتیکِ بختهای عینی و چشمداشتهای ذهنی فروبریزد. این شرایط باعثِ گسست در پذیرشِ ضمنی و تلویحیِ اهدافِ غالب از سوی طبقاتِ فرودست میشود و امکانِ واژگونیِ حقیقیِ جدولِ ارزشها پدید میآید (همان:۲۳۵). افراد بر اثرِ این عدمِ مطابقتِ بینِ وعده و تحققِ آن، به برداشتي ضدِنهادی میرسند. جالب اینجاست که به باورِ بوردیو، نقدهای ایدئولوژیک و علمی تنها آتشِ این ماجرا را تیزتر میکنند و این آگاهیِ عملیِ افراد است که بهوجود آورندهی آن برداشتِ ضدِنهادی ست. این میتواند ناقضِ اتهامِ برداشتِ نخبهگرایانه از تغییرِ اجتماعی بهشمار آید.
این گزارش در صدد آن است که امکان بازاندیشی و تغییر را در نظریه میدان بوردیو مورد کنکاش قرار دهد. درصورتی که نظریه بوردیو را نظریه ای عموماً بازتولیدکننده قلمداد نماییم و نقش بازاندیشی را در آن، برخلاف عادت و کنش های روتین، ناچیز پنداریم، آن گاه پرسش از امکان تغییر در دستگاه نظری وی بیش از پیش حائز اهمیت می گردد. بر همین اساس، بسیاری از مننتقدان بوردیو نظریه میدان او را تعین گرایانه و فاقد عناصر ارادی و بازاندیشانه به میزان کافی میدانند.
اما بوردیو در مقابل از طرح خود اینگونه دفاع می نماید که عادت واره به شیوه ای غیرارادی کنش و کردار را ایجاد نمیکند بلکه بر عکس، عادتواره پدیده ای انعطاف پذیر و چند معنایی (polysemic) است. عادتواره بیش از آنکه بطور سختگیرانه ای کردارها را تعیین نماید، بعنوان چارچوب معینی عمل می نماید که در آن شمار بسیاری از کنشها می توانند ایجاد شوند.
“عادتواره مانند هر هنر ابتکاری دیگر، زمینه خلق کردارهای بی شماری را فراهم می نماید که نسبتا غیر قابل پیش بینی هستند، حتی اگر تنوع آنها محدود باشد.”
دقیقاً به دلیل همین خصلت انعطاف پذیر و ابتکاری است که عادتواره هنگام ورود به میدانی خاص می تواند از عهده الزامات متعددی که موقعیت های جدید طلب می نمایند برآید. بر این اساس بوردیو از تعین گرایی و سویه های صرفاً بازتولیدکننده کنش فاصله می گیرد.
اما آنچه امکان تغییر و بازاندیشی را در نظریه بوردیو به شیوه ای ملموس فراهم می نماید توجه به مفهوم کاستی یا ناسازی (Hysteresis) است. ناسازی از نگاه بوردیو ناظر بر گسست و شکاف در رابطه متقابل عادت واره و ساختار میدان است که دیگر با هم تناظر و تطابق ندارند. از این منظر تنها زمانی که بحران اتفاق میافتد یعنی زمانی که میان موقعیت های میدان (Positions) و خصلت های ذهنی(disposition) تطابق برقرار نمی گردد، بازاندیشی و استراتژیهای عقلانی وارد صحنه می شوند. این وضعیت عادتواره را مجبور به رهاسازی گرایشات بدیهی پنداشته و عادتی خود می نماید و او را به حالتی بازاندیشانه رهنمون می سازد. وضعیتی که عموماً یا منجر به خلق عادت واره جایگزین می گردد و یا تغییرات میدانی را رقم می زند.
ارتباط متقابل میان عادت واره و میدان در دستگاه نظری بوردیو سبب می گردد که تغییر در یکی ضرورتاً به تغییر در دیگری انجامد. اما در وضعیت تأخر زمانی که تطابق میان عادت واره و میدان هنوز فراهم نگردیده است، کنشگر دارای زندگی دوگانه ای می گردد. اینکه در نهایت عادت واره منجر به تغییر میدان شود یا میدان، عادت واره ای جایگزین ایجاد نماید بستگی به عوامل مختلفی چون عادت واره پیشینی کنشگر، تجربه جمعی ناسازی و وضعیت ساختاری میدان دارد. اینکه میدان تا چه میزان گرایش به بازتولید دارد و تا چه میزان ظرفیت های تکوینی دارد یکی از عواملی است که می تواند نتیجه نهایی را رقم زند. همان گونه که در مباحث نظریه سیستم تقابل Morphostasis (بازتولید ساختاری) و Morphogenesis (تکوین ساختاری) مورد تأکید قرار گرفته است. اما وضعیت محتمل دیگر زمانی است که از آن به دابل مورفوجنسیس یاد می کنند. وضعیتی که در آن کنشگران در همان فرایندهای تعقیب فعالانه تغییر در نظم اجتماعی، خود نیز تغییر می کنند. وضعیتی که با در نظر گرفتن توان بازاندیشانه کنشگر و تجربه جمعی ناسازی محتمل است.
پرسش پیش رو: آیا بازاندیشی و تغییر تنها زمانی به وقوع می پیوندد که عادت واره و میدان با یکدیگر منطبق نیستند؟ آیا در سایر رویه های طبیعی زندگی بازاندیشی و تغییر از جایگاه چندانی برخوردار نیست؟
بنظر می رسد این که بازاندیشی و تغییر را محدود به وقوع ناسازی نماییم نگاهی تقلیل گرایانه به این پدیده است. همان گونه که موزلیس نیز اشاره می نماید برخلاف نظر بوردیو، کنشگران در وضعیت های دیگری چون بحران های درون عادت واره ای (intra- habitus tensions) نیز دست به بازاندیشی می زنند و بازاندیشی منحصر به وضعیت های خاص و استثنایی نیست.
محسن فرمانی
به این مطلب امتیاز بدهید:
این صفحه را به اشتراک بگذارید:
